تبليغاتX
پا نوشته هاي من

پا نوشته هاي من

test

test

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 23:30  توسط برهان  | 

آخوندكده !!!

سر ورقي جديد : من سني هستم و اين نوشته از يكي از دوستان هست ! چون يكي از دوستان فكر ميكرد من ميگم شيعه هستم و ..... !! مراجعه به قسمت نظرات  ... 

سر ورقي قديم: حضرت علي ( ع ) : نبايد چيزي به مردم بگويي كه عقلشان قدرت فهم آن را ندارد چون اين امر براي بعضي مايه ي فتنه است ... و در جايي ديگر فرمود : طوري با مردم سحن بگو كه آن را بفهمند ... آيا دوست داريد خدا و پيامبرش تكذيب شوند ؟ ( اگه بد بيان شده شرمنده ! يا شما بد گرفتيد ! ... )

همیشه گمان می‫کردم سعودیها با ما ایرانیها سر دشمنی دارند، و اجازه نمی‫دهند ما مطابق میل خود مناسک حج و عمره خویش را ادا کنیم!


فضای داخل کشور و تبلیغات رسانه‫های گروهی، و آخوندهای سر منبر چنین تصوری را در اذهان عمومی ما می‫کارند، ولی وقتی شرف زیارت خانه خدا نصیبم شد، در یک لحظه همه آن تصورات مالیخولیائی و آن تبلیغات منفی و دشمنی سازیها و فریبهای چهره خود را عوض کرد.

احساس کردم؛ آخوندهایخود ما هستند که عبادت ما را فاسد می‫کنند!

ما را ـ به بهانه نفهم بودن ـ گروه گروه، یا رمه رمه، تقسیم کرده، آخوندی شکم گنده از خطر وهابیت، و اینکه تماس با مسلمانان دیگر باعث انتقال ویروس تفکر و اندیشه در سرهایمان می‫شود، بشدت بر حذر می‫داشتند. زورکی ـ چون آخوندهاییهود ـ می‫خواستند به ما بقبولانند که ما ملت برگزیده خدائیم، و انگار ـ العیاذ بالله ـ از خویشان پروردگاریم، و نباید با ملتهای دیگر لول بخوریم!!

مردم ساده و بیسواد و کم فرهنگ ما، با ترس و واهمه بدینسو و آن سو حرکت می‫کردند تا مبادا با تماس با ملتهای دیگر خدای ناکرده پلید شوند!

بزرگترین درد حاجی ایرانی این بود که؛ آیا پشت سر امام حرم نماز بخواند یا خیر!...

سرم از این تصورات پوچ، و از این افکار قرون وسطائی، سوت می‫کشید، فکر می‫کردم این دیدگاهها تنها زمانی که انسانها در جنگلها زندگی می‫کردند و با دو برگ سبز شرمگاه خود را می‫پوشاندند، و تازه سنگ چخماق را برای برافروختن آتش کشف کرده بودند خریدار داشته است..

در سفر حج و عمره یک ایرانی درمی‫یابد که واقعا شیعه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)، و یا شیعه اهل بیت نیست! ما ایرانیها در حقیقت شیعه ابن سبأ یهودی، و یا در بهترین حالات شیعه شاه اسماعیل صفوی خونخوار شده‫ایم! و این آخوندها از بیسوادی دینی ما سوء استفاده کرده، ما را می‫دوشند!

در یک لحظه به مسلمانان در مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) نگریستم. بسیار مؤدبانه، و با نظم و ترتیب، به قبر پیامبر خدا که پس از توسعه مسجد در گوشه‫ای از آن قرار گرفته نزدیک می‫شوند، و می‫گویند: سلام و درود خدا بر تو بادا ای رسول الله، خداوند به تو به خاطر زحمتهایی که برای ما کشیده‫ای بهترین پاداشی را که پیامبری را از سوی امتش می‫دهد ارزانی دارد!

و همچنین برای دو یار وفا دار پیامبر خدا که در زندگی چون دو دست راست و چپ او بودند، و پس از وفاتشان یاران و اهل بیت پیامبر خدا (صلی الله علیه وسلم) که از شدت محبت و تعلق و همبستگی آنها با پیامبر خدا واقف بودند، بخاطر احترام به پیامبر خدا پس از رحلتشان، و برآورده کردن آرزوی آن دو شیفته رسول الله، آن دو ( حضرت ابوبکر صدیق؛ یار غار مصطفی، و حضرت عمر فاروق داماد امیر مؤمنان علی و دخت رسول الله) را پس از وفاتشان در کنار رسول هدایت به خاک سپردند. دعا می‫کنند.

کسی را ندیدم در مقابل قبر عزیزترین انسانها نزد پروردگار یکتا سجده کند، و یا قبر و عتبات آنرا ببوسد، و یا از آن حضرت بچه و زندگی و زن و شفا و ... بخواهد. همه می‫دانستند که تنها حاجت روا، و شافی خداوند یکتاست!

در یک لحظه فکر کردم؛ اگر قبر پیامبر خدا (صلی الله علیه وسلم) در ایران و نزد ما شیعیان می‫بود؛ از آن چه می‫ساختیم؟!

بله! بتکده‫ای چون بتکده‫های مشهد و قم و کربلا و نجف!..

نمی‫دانم کدام یک از امامان ما از رسول پاک خداوند برترند تا ما آنها را چنین مأوی و ملجأ و پناهگاه و شافی و رازق و حاجت روا و مشکل گشا و غیره وغیره قرار دهیم!! اگر این قبرپرستی نیست پس چیست؟!

شاید می‫گویی اگر این چیزها نباشد آن وقت: آخوند و روضه خون و سیدها و سجاده نشینهای ما از کجا نان بخورند؟!...

نه! جان برادر! این دین خداست نه بازیچه‫ی من و شما...

اگر یکی از شیعه‫های دو آتشه ما بخواهد دمار از روزگار محمد بن عبدالوهاب سر دسته‫ی هیولای ساختگی وهابیت درآورد، و ـ با عرض پوزش ـ بخواهد روی قبرش چنین و چنان کند، تا دلش آرام گیرد. با کمال تعجب درمی‫یابد که کسی از قبر او اطلاعی ندارد. در سعودی همه مثل هم دفن می‫شوند، ملک و رعیت، شاه و گدا، همه در قبر برابرند! و در کشور ما "از ما بهتران" تنها از اینکه در زندگی سر و گردنی روی مردم بالاتر سوارند حتی در گودال قبر هم می‫خواهند "از ما بهتران" باشند!

همین آقایی که ما از او اخطبوط و جن سبز ساخته‫ایم، تنها گناهش این است که برخی از قبرپرستان بدعتی چون ما که قرآن خدا را کنار گذاشته بودند، و توحید الهی را با شرک آمیخته بودند، را بیدار کرده، مزارها را به حالت اولیه خود بازگردانید تا مردم متوجه خدا شوند! آخوندها و سجاده نشینها و روضه خونهای مفت خوری که از این راه کاسبی می‫کردند از او چنین اژدهای شاخ داری ساختند تا ما را از توحید و یکتا پرستی بترسانند!

اگر این امام سعودیها بوده، خوشا به حالشان! ما با امام خمینی خود چه کرده‫ایم؟! بتکده‫ای جدید در تهران!...

خامنه‫ای هم یک پایش در گور و یکی بر لب گور، حالا نمی‫دانم نقشه شوم بتکده‫اش را در کدام شهر می‫خواهند بریزند!

و حتما باید از بتکده تهران باشکوه‫تر باشد، آن یکی تنها ولی فقیه بود، و این آقا پسوند "مطلق" را هم یدک می‫کشد. و حتما بعدی هر که باشد حتی جگر گوشه دردانه آقا؛ مجتبی خامنه ای "مطلق تر" خواهد بود. و شهر دیگری در کنار بتکده او سبز خواهد شد. این حکایت تا به کی جریان خواهد یافت. خدا دانای رازهای پنهانست...

قبرستان بقیع از روز پیامبر اکرم (صلی الله علیه وسلم) تا کنون میهمان صدها هزار مرده شده است. و تا کنون حکایت جاری است!

و بدون شک از این میان هزارها نفر از اهل بیت رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) بوده‫اند.

با خود گفتم اگر مثلا حضرت علی (ع) همسرش فاطمه؛ دخت رسول الله ، را در شب تاریک دفن نمی‫کرد، و امام حسن و امام حسین جای قبر مادرشان را از مردم پنهان نمی‫کردند، و دست ما شیعیان به آنجا می‫رسید، از آن چه درست می‫کردیم؟! حتما بتکده‫ای با شکوه‫تر از آنچه بر قبر امام حسین (ع) در کربلا ساخته‫ایم؟!

بناز عقلهای ما را !..

حسینی که با کاخ فروشان و قصر نشینان در جنگ بود، حالا قبرش کاخی شده که یزید بدبخت هرگز چنین قصری را در خواب و خیالش نمی‫توانست تصور کند!...

آیا واقعا ما شیعیان حسینیم، یا شیعیان یزید؟!..

گمانم نه این و نه آن، ما شیعیان هوی و هوس و جهالت و خواسته‫های خویشیم!

در حرم خانه خدا؛ وحدت و همبستگی مسلمانان نمای خودش را دارد. تنها کسانیکه از این جمعیت با شکوه عبادی فرار کرده در بازارها لول می‫خورند، و یا در گوشه‫ای با آخوندی نشسته حقد و کینه فروشی می‫کنند ما ایرانیهای نگون بخت هستیم!

آخوندها واقعا عقلهای ما را تحقیر می‫کنند! انگار ما ملت عقل نداریم.

بگذارید خودمان حقایق را ببینیم. قرآن خدا را بخوانیم و آنچه حق است را برگزینیم. چرا با شستشوی مغزی ما را گمراه می‫کنید؟! چرا می‫خواهید هیزم سوزان آتش جهنم برای ما شوید؟! ای آخوندهای مکار و حیله‫گر، ای کاسبهای مذهب فروش از خدا بترسید!

می‫گویید: می‫ترسیم گمراه شوید؟! شاید تبلیغات سوء سعودیها در شما اثر کند! به حرفهای شیخهای سعودی گوش نکنید...

راستی فرق شما با مشرکان مکه در چیست؟!..

آنها درست همین حرفها را به حاجیان خانه خدا می‫زدند: پنبه در گوشهایتان بگذارید تا حرفهای محمد را نشنوید! به محمد نزدیک نشوید که بسیار خطرناک است! از محمد و یارانش دوری کنید مبادا که شما را گمراه کنند!..

زمان مکر و حیله و نیرنگ به سر آمده.. ملت ما در حال بیدار شدن است..

شما ای آخوندهای مغروری که خود را "کس" و دیگران را "خس" می‫شمرید. بدانید که موج خروشان بیداری شما را در گوشه‫ای از تاریخ برای همیشه بایگانی خواهد کرد...


ره توبه برگیرید. و مردم را بسوی قرآن و سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) ؛ که همان دین و مذهب اهل بیت او بود دعوت کنید..

ای برادر:
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی بازآ
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 14:29  توسط برهان  | 

قسمت اول خاطره سفر ارديبهشت 89

به نام خداي مسافر
سر ورقي : غلطهاي املايي رو .... واي نميدونم چي بگم !! ببخشيد .. حرفي ندارم
گفت ميخواي بري سفر الان برو ... براي حرف او . فقط براي حرف او تصميم به خروج از آشيانه ي تنگ و تاريكم گرفتم
ساعت اندكي به تاريكي نزديك تر شد ... دلم روشن تر از هميشه ... در عطش ديدار سفر .. در عظش چشمان و بوسه هاي سفر ... در عطش آعوش سفر ... ساك آبي رنگم رو پر از هرچيزي كردم كه اگه نتونم براي هميشه در آغوش عطش بمانم .. در حسرت اون چيزي كه دارم ولي بام نيست رو نداشته باشم ... از سشوار و پتو و مسواك و كرم دست و صورت و اينا گرفته تا انواع لباس . زير پوش و روپوشو . جوارب و تا پنيراي خوشمزه اي كه فقط تو قشم زياد هست ( تو ايران‌! ) ... منتظر يكي از دوستان قديمي بودم فلشش رو برام بياره و راهي شم ... شب شده بود ! انگار زيادي غجله داشتم لباي سفر رو بر لبان خسته ام ببينم ... 2 ساعت از رفتن خورشيد گذشته بود .. فلش در دستانم بود !!! به يكي از دوستان زنگ زدم . خدا رو شكر دوستام دوستن ! منو رسوند به درگهان ! جايي كه تاكسي هاي اسكله بودن ... وقتي رسيدم خلوت بود ! مسافري براي اسكله نبود 3... 30 دقيقه بي حس در اتاق ماشين ! نشستم . هيچ فكري نميكردم ! بدون هيچ حسي .. فقط لبخندي هميشگي بر لبانم بود
شكم ورقي : اگه خسته شدي شرمنده ولش كن ... واايييييي
... تا به خودم اومدم ديدم تو ماشين كلي آدم نشسته ( سه نفر ديگه ) ... فكرم كار كرد ! شروع به مرور برنامه ريزي هام ميكرد ! ميدويد ... يهو رسيدم دم در هتل ! ديدم كارت شناساييم همرام نيست ! سريع مث برق برگشتم تو ماشين ... ديدم داره از درگهان دور ميشه . گفتم آقا من كارت شناساييم يادم رفته بايستي برگردم خونه ... از اين ميترسيدم كه ناراحت شه بگه ما رو الاف فرض كردي !! ؟؟؟ اما آقاي مسافر خوب خوب خوب !!! خوبه خوب بود ... بهم گفت باشه ميريم ... ولي خونه ي ما دور بود ! گفتم كه دوره نميخواد ممنون . يك نفر ديگه مسافر بايستي سوار ميكرد . جز من ! يعن دو نفر ! وقتي دور زد منو پياده كنه ... 2 تا زن انگار منتظر دور زدن ماشين بودن ! مسافر اسكله بودن‌! من خنده ي بلندي از روي رضايت از خداي خويش كردم ! البته كسي صدايي از لبانم نشنيد ! پياده شدم رفتم طرف يك ماشين كه انگار منتظر چيزي بود ! گفتم دربست فلان روستا !!! ( روستاي كوويي ديگه :D ) وااااي چي ميديدم ... معلم كلاس سوم و چهارم بود ... يه حسي بم گفت منتظر تو بوده ! هيچ كاري نداشت !!! همه چيز رو براش تشريح كردم‌! لبام سريع يخ ميزد‌! سنگ ميشد ! ميگفتم ... گفت باشه .. به شوخي گفت هركاري بخواي ميكنم كرايشو ميدي ... منم گفتم اين كه حتما ... به هر حل ميرفتم و ... كاشكي راحت ميشد حرفا رو زد ! شايد بعضيا از گفتگوي تو ماشين با خب باشن ! ولي گفتنش سخته ! بگذريم ... گفتم شغل دومي هم داري .. گفت آره ... خيلي صميمي بود .. مث هميشه حس خوبي داشتم ! كلي از زندگيشو برام سفره كرد و گفت كه امروز اتفاقي كامپيوتر ئفترش خراب شده و كارشو زود تموم كرده ... وگرنه نصف شد بود و من تو اون درگهان تاريك بايد دنبال يك معجزه ميگشتم كه منو به اتاق تاريك انتقال بده‌!!! خلاصه از همه چيز راضي بودم ... هم من از جانب دوست كمك شده بودم هم اون راننده اي كه قرار بود ببرتم اسكله ... راستي تصميم گرفتم صبح حركت كنم ... رسيده بودم به جاي قبليم . باورم نميشد به اين زودي برگشتم ! بي سر و صدا براي شيطنت روفتم تو حياط ... در هال رو باز كردم .. رفتم تو ... .... ...... .... . . . .... ........
با خبرشون كردم كه كارت شناساييم و ... مجبور شدم برگردم ... به هر حال به دليل حكمتي كه هنوزم نميدونم چي !! برگشتم !! هيچ اشتهايي به خوردن نداشتم ... رفتم لالا ....

ادامه دارد ....

پا ورقي : حتما نظرتونو راجع به سلولهاي اين پانوشته ام ... از طرز نوشتار و املا و انشا و ... گرفته تا رفتن به سفر و جزييات خاطره و چگونگي سفرم ! و ....


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:36  توسط برهان  | 

مهدي جمعه آمد ...

سرورقي 1 : " مَهدی نامی است عربی گرفته شده از ریشه «هدی»؛ به معنای «هدایت شده». در اصطلاح مسلمانان کسی است که محمد (پیامبر مسلمانان) وعده به ظهوراو در آخرالزمان داده‌است و او دین اسلام را دوباره احیا خواهد کرد. "

سرورقي 2 : " مطالعه ي بيشتر : http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C "

سر انجام بعد از مدتي كوتاه دوري او جمعه آمد ! او يك مهدي تمام عيار هست براي من ... يك موجود كامل با تمام خوبي ها ...
بهتره اين نوشته رو ليست بندي كنم ! نه ؟؟!! ... ميكنم !
 ليست درسهايي كه از او گرفتم از جمعه تا امروز : 
1 . سادگي كامل - بزگترين و مقدس ترين درس! درس سادگي بود .... فدايت بشوم مهدي
2 . عشق
3 . راستگويي
4 . عشق
5 . خون گرمي
6 . عشق
7 . خون سردي
8 . عشق
9 . غيبت نكردن !!!!!!!!!!!! (‌!)
10 . عشق
11 . نجيبي - ( نجيب : باپروز. آزاده . اصيل . عريق. صحيح النسب . بزرگوار. باگهر )
12 . عشق
13 . وفاداري - اگر وفاداريش نبود ! او برايم مهدي نبود ! برايم يك مشت خاطره ي خشك پاييزي بود و كمي باروني ... با ميوه هايي سرخ از جنس خون در رگ برگهاي صورت ! من از 100 يك هم نيستم ! او از 100 صد بيشتر است ! ولي براي با من ماندن همان صد را زير پا ميگذارد !؟!؟ و به صفر ميرسد { ولي وفاداري او ! مرا وفادار كرد ! او بايد به هزار برسد .... تا من به 10 برسم ... من با او خواهم ماند ! }
14 . عشق
15 . پاكي - او روحي پاك ! جسمي پاك و قلبي مملو از پاك داشت ! { اشك آمد و من با خاطراتش گريختم از اين پا نوشته ي تنگ ! } و اشكي خونين ! و دردي شيرين ... و باز پا نوشته ....
16 . عشق
17 . قدرت - فقط اشك ! بلور هايي سرخ كم رنگ ...
18 . عشق { و باز اشك مي آيد ... صورتي خونين !!! و باز هم اشك آمد ... گوش ها پر از نواي زيباي " نم نم بارون چشام گواه عشق پاكمه " !!! و باز اشك ... لب ها خالي از حرف !!! و بار ديگر اشكي با قرمزي چشم ! او رفته ! عشقش مانده ! باروني سخت ... باروني پر از اشك ! ... زمان بدون حركت مي رفت ! او ميرفت و من ميرفتم ! و زمان سبقت گرفت ... ما نرسيده ؛ زمان رفت ! و او رفت ... و باز دلتنگي ... من و سكوتي پر از درد هاي نا مفهموم !!! سر روي كيبورد و گريستن ... خيره به ديوار رنگ پريده ! صدايي از جنس اميد ! و لبحندي اشك آلود ! او مي آيد ! و باز او مي رود ... من كنارش !!! بوسه هاي نامرئي ... محبت هاي نامرئي !!! نگاه هايي خيره ... باز باراني از جنس اشك ... ... چشم ها پر از او ! و باز اميد و لبخندي مسخره ! تركيد ... اشك اشك اشك و باز هم اشك ....

..... ادامه دارد

پاورقي : پرانتز بسته نشده !!! و اشك ...
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 19:55  توسط برهان  | 

باز علي سنتوري ...

اولين پا نوشته ام با ديدن چندباره فيلم رقم خورد . فيلمي براي دومين بار مجبور شدم دانلود كنم ... بگذريم . مهم چيز ديگه اي هست ....
حرفهاي علي سنتوري ... بنده خدا با مشكلاكي ممكلت عربستان ( وهابي ها ) براش به وجود آوورد چه مشكلاتي كه براش پيش نيومد . اول از اونجا شروع شد كه وهابي هاي الاغ اونو از خونه ي خودش بيرون كردند ! شايد باورتون نشه ولي اونا با پيغام هايي كه داشتند علي حقير رو گول زدند و گفتند خونه رو ول كن و برو به موسيقي برس ( عربستاني ها از موسيقي خوششون نمياد ولي براي بدبخت كردن جوانهاي ايراني دست به هر ترفندي ميزنند ) علي سنتوري خيلي آهنگ ساخت ... نتونست مجوز بگيره ! بايد بيشتر از اينها صبر ميكرد . ولي عربها (وهابي ها) حتي اقدام به دزدي كارهاي علي جون كردند و كارها رو لو دادند و تمامي كارها به باد رفت ... مجوز كنسرت رو هم همين وهابي ها با يك ترفند به اسم هك كامپيوتر هاي ارشاد لغو كردند ... خلاصه همه بد بختي ها رو وهابي ها بر سر علي سنتوري عزيز آوردند ! ( يه چيزي تو پرانتز بگم : وهابي ها حتي براي سود بيشتر در تجارت و داشتن جهانگرد بيشتر آمده تو ايران در خونه ي همه در زده كه زيارت خانه خداوند هزار برابر زيات امام رضا ( ع ) هست - تا اين حد پست فطرتند --- بگذريم )
خلاصه تر بگم . علي سنتوري باز اومد و ياد آوري كرد كه اين نيست كه وهابي ها دارند با زور و با نامردي جوانهاي ما رو به كام مرگ مي كشند . ممكلت ما هركاري براي علي سنتوري انجام داد تا علي جون بي كار نمونه ... مثلا : دادن مجوز براي جشن تولد ... دادن مجوز براي جشن عروسي و هزاران چيز ديگر .
راستي يك باره يادم اومد كه اين پدر علي هم زياد مايه دار بود . حتما از همون كوچكي كارگري كرده و به جاهاي بالايي ( آخوندي ) رسيده و تونسته هزار تا شركت بزنه - بگذريم خلاصه قهرمان داستان ( باباي علي ) تونست با تمام بدبختي ( كه وهابي ها ) بر سر علي در آوردند و معتادش كردند بجنگه ... و اون رو لا اقل حل كنه ! بقيه بدبختا هم باباشون خيلي تاجره ( آخونده ) و باباي بقيه ي معتادها را خبر كرد تا با پليس و آمبولانس بيايند و آنها را ببرند تيمارستان (!) .
پاورقي1 _ يك نفر بود تو فيلم به اسم هانيه همسرم , از وقتي رفته ونيز نامجو هم مثل خودش شده . ( يعني مثل نامجو شده ) نامجو هم از اونايي هست كه وهابي ها گولش زدند متاسفانه !
(به زودي يك پا نوشته براي نامجوي هنرمند)
پاورقي2 _ مي بخشيد بعضي چيزها سانسور شد ( خودتون اگه +18 هستيد ميتونيد درك كنيد و اين متن براي +18 توصيه ميشود و بس )
پاورقي3 _اصلا فكر نمي كردم "باز علي سنتوري" نگاشته بشه !
پاورقي4 _نظر ندهيد ميگويم وهابي ها بندازنتون زندان تا 18 كيلوگرم وزن كم كنيد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:18  توسط برهان  | 

شروعي مسخره !

سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ... سلام ...  
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:40  توسط برهان  |